0
0

درباره فارس

1937 بازدید

گفتار درباره فارس‏[icon name=”check” class=”” unprefixed_class=””]

فارس«۱۵» را به نام فارس بن طهومرت [۱] نام کرده ‏اند، و پارسیان بدو منسوب‏ اند. چه ایشان از فرزندان اویند. وى پادشاهى دادگر و مردم دوست بود و نگهبان مردم خویش. او را ده فرزند بود: جم و شیراز و استخر و فسا (پسا) و جنابا و کسکر و کلواذى و قرقیسیا و عقرقوف و دارابگرد (دارابجرد). به هر یک اینان، همان شهرى را داد که به نام و نسبت هموست.

پیش از آن، فرزندان فارس چادرنشین بودند. گویند: پادشاهى او سیصد سال بوده است.

پیامبر «ص» فرمود: «مردم فارس از گروه مایند» انس بن مالک روایت کرده است که: خداى، عز و جل، از میان خلق خود، گزین کرد. گزیدگان خداى، از عرب قریش‏اند و از عجم پارسیان«۱۶».

نیز پیامبر «ص» فرمود: «خوشبخت‏ترین مردم در پرتو اسلام، پارسیان‏اند. و بدبخت‏تر [که نمى‏توانند از آن تعلیم‏ها سودى برند]، عرب بهراء و تغلب«۱۷».

ابن لهیعه«۱۸» گوید: گویند پارسیان قریش عجم‏اند.

و در تفسیر این آیت: وَ اذْکُرُوا إِذْ أَنْتُمْ قَلِیلٌ مُسْتَضْعَفُونَ فی الْأَرْضِ ۸: ۲۶،

__________________________________________________

[۱-)] ضبط مسعودى: طهومرث، رک: جلد سوم ص ۲۵۲ و ضبط یاقوت و مؤلف در جاى دیگر، طهمورث، رک: معجم جلد سوم ص ۸۳۶.

تَخافُونَ أَنْ یَتَخَطَّفَکُمُ النَّاسُ ۸: ۲۶«۱۹» و یاد کنید چون شما بودید اندک، سست شمردگان در زمین، بترسیدید آنکه بربایند شما را مردمان [۱] از وهب بن منبه«۲۰» روایت کنند که گفت: الناس (مردمان) در آن روزگار پارسیان و رومیان بودند.

و نیز در این آیت: «… یَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَیْرَکُمْ ثُمَّ لا یَکُونُوا أَمْثالَکُمْ ۴۷: ۳۸«۲۱» به جاى شما گروهى آرد جز شما، و آنگه چون شما نباشند و کوشنده‏تر از شما باشند.» [۲]، گفت: آن مردم پارسیان‏اند.

مؤلف چنین گوید که چون ابن زبیر، کعبه را ویران کرد و گفت: از عرب کسانى بیاورید تا آن را بسازند و کس نیافتند، گفت: از پارسیان کمک خواهید، چه آنان از فرزندان ابراهیم «ع» هستند و دیگر کسى، جز فرزندان ابراهیم، بناى کعبه را بر افراشتن نیارد.

نیز پیامبر «ص» فرمود: «دورترین مردم از اسلام رومیان‏اند. و اگر به پروین آویخته شود پارسیان بدان دست یازند» یعنى: اسلام«۲۲».

گوید: پیامبر «ص» خسرو انوشیروان را یاد کرد و گفت: «.. چه اندازه مسلمانى از عمق مى‏داشت، اگر مسلمانى یافته بود.» نیز در تفسیر این آیت: «سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِی بَأْسٍ شَدِیدٍ ۴۸: ۱۶«۲۳» زود خوانده شوید به سوى گروهى صاحب ستیز سخت» [۳] از ابن عباس روایت کنند که گفت: آن مردم، پارسیان‏اند.

نیز پیامبر «ص» فرمود: «پارسیان را دشنام مدهید، چه آنان از گروه مایند.» نیز فرمود: «همانا خداى را لشکرى است در میان پارسیان، هر گاه بر مردمى خشم گیرد، با آن پارسیان، انتقام ستاند».

و خسرو انوشیروان چنان بود که به هنگام روزیانه دادن، یک سرباز پارسى را بر دو سرباز دیلمى، و پنج سرباز ترک، و ده سرباز رومى، و پانزده سرباز عرب، و سى سرباز هندى، مقدم مى‏داشت. زیرا که سربازان پارسى از

__________________________________________________

[۱-)] قسمتى از آیه ۲۶، سوره ۸ «انفال». ترجمه از ابو الفتوح، رک: تعلیقات.

[۲-)] قسمتى از آیه ۳۸، سوره ۴۷ «محمد». ترجمه از میبدى، رک: تعلیقات.

[۳-)] قسمتى از آیه ۱۶، سوره ۴۸ «الفتح» رک: تعلیقات.

همه دلاورتر و بزرگ منش‏تر بودند، کشورى پهناورتر داشتند، و در توانایى سخت‏تر و در اندیشه فراتر و در تدبیر از همگان نیکوتر بودند. چهره‏هاشان از همه خندان‏تر و پاسخ‏هاشان درست‏تر و زبانشان بازتر و فصیح‏تر بود.

ابو البخترى«۲۴» گوید: شنیده‏ایم که اسحاق بن ابراهیم فرزندى داشت به نام نفیس که قبیله‏هایى پارسى از نژاد اویند، از جمله: استخر و شاپور و اردشیر.

و ادریس بن عمران چنین مى‏گفت: مردم استخر از همه گوهردارتراند، پادشاهانى هستند پیامبرزاده.

اردشیر گفته است: زمین چهار جزء است. جزئى زمینهاى ترک است، از ناحیه‏هاى غربى هند تا ناحیه‏هاى شرقى روم. جزئى زمین مغرب است، از ناحیه‏هاى غربى روم تا سرزمین قبط«۲۵» و بربر. جزئى تا زمینهاى استانهاى سواد [۱]«۲۶» است میان بربر و هند. و جزء چهارم سرزمین است که از آن پارسیان است، میان رود بلخ تا مرز آذربایجان و ارمنستان پارس تا فرات- و پس از فرات خاک عرب است تا عمان- و تا مکران و کابل و تخارستان (طخارستان). بدین گونه این بخش گزیده همه جهان است. و در نسبت با سرزمینهاى دیگر، چون سر و ناف و کوهان و شکم است.

سر است بدان روى، که پادشاهان همه جهان، از روزگار ایرج بن فریدون، سر بفرمان پادشاهان ما بوده‏اند. و پادشاهان ما را، پادشاهان همه زمین، مى‏خوانده‏اند. براى آنان پیشکش مى‏فرستاده‏اند و نزد آنان به داورى مى‏آمده‏اند.

ناف است بدان روى، که سرزمین ما، در پهناورى و کرامت گوهر«۲۷» در میان همه زمینها، به جاى ناف است [۲]، و نیز در خویها و خصلتهایى که در ما گرد آمده است، چه، ما را سوار کارى ترکان، و هوشیارى هندیان، و صنعتگرى رومیان داده‏اند. و در هر یک از این جمله، باز ما را بر آنان برترى بخشیده‏اند. نیز ما از رنگهاى زشت و عیوب صورت و رنگ و مو بر کنار

__________________________________________________

[۱-)] عراق، بابل قدیم. رک: تعلیقات.

[۲-)] به اصطلاح: ناف زمین است‏

بوده‏ایم، با آنکه دیگر خلقها داراى آن عیبها هستند، و بدانها شهره گشته‏اند، چونان رنگ سیاه، و مویهاى بسیار پیچیده، یا مویهاى افتاده و بى‏حال، و چشم‏هاى خرد، و ریش‏هاى کم پشت، لیکن ما را در زیبایى و مو و رنگ و چهره و اندام، حد میانه داده‏اند.

کوهان است بدان روى، که سرزمین ما با همه خردیش، در نسبت دیگر زمینها، سودهایش فزونتر و گذران در آن از همه جا آسوده‏تر است.

و شکم است بدان روى، که منافع سرزمینهاى دیگر را، از علم و صنعت تا خوراک و دارو و عطر، به سرزمین ما آورند«۲۸» آن سان که خوردنیها و آشامیدنیها راه شکم گیرند.

نخستین کس«۲۹» که پارسیان را گرد آورد و بر آنان فرمان راند، اردشیر بن بابک بن ساسان بود. او از ملوک طوایف بود که پادشاهى استخر داشت، و خود از فرزندان پادشاهان پیشین بود.

اردشیر خود را وارث سلطنت آنان دید. از این رو، به پادشاهان پارس که نزدیک بودند و به ملوک طوایف دور دست نامه کرد و از آهنگ جهاندارى خویش- که نیک شدن مردم و به پاى داشتن دین را در آن مى‏دانست- آگاهشان ساخت. برخى به فرمانبریش سر نهادند. برخى دیگر سر به فرمان او ننهادند تا نزدیک او شدند. و برخى سر نافرمانى برداشتند تا کار به کشتن ایشان کشید، بدین گونه کار پادشاهى به کام او گردید.

و هموست که سرزمین حضر«۳۰» (حترا) را گشود. حضر در برابر مسکن«۳۱» بود. و شاه سواد، که عرب او را ساطرون مى‏گفتند، در آنجا به دژ نشسته بود، نیز اردشیر نخستین کس بود که یامخانه [۱] ساخت. و [براى پیدا بودن‏] دم اسبان پیک را کوتاه کرد. و شهر گور (جور) را در فارس بنیاد نهاد.

آنجا دشت بود، اردشیر از آن دشت گذشت و فرمود تا آن شهر را ساختند.

__________________________________________________

[۱-)] یام: اسبى را گویند که در هر منزلى بگذارند تا قاصدى که به سرعت مى‏رود بر آن سوار شود تا منزل دیگر: نیز: یام به مغولى، اسب چاپار و چاپارخانه را گویند.

رک: لغت نامه اسب یام و برهان و حاشیه.

و اردشیرخره‏اش نام کرد. و در آن آتشگاهى بر پا داشت. عرب گور را جور نام کردند. این شهر به کردار دارا بگرد ساخته شده است. شهرهاى رام اردشیر، و بهمن اردشیر خره، که فرات بصره است، و شهرهاى استارباد، که کرخ میشان است و از خوره‏هاى دجله، و سوق الاهواز [۱]«۳۲» و ابله و شهرهاى دیگرى نیز بساخت. مدت پادشاهى او چهارده سال و شش ماه بود.

از شهر سوق الاهواز، تا ارجان (ارگان) آغاز قلمرو فارس از این سوى سى و یک فرسنگ [۲] است. ارجان از بناهاى قبادین‏فیروز است. زیرا که او هنگامى که پادشاهى را از برادرش جاماسپ باز پس گرفت، با رومیان جنگ کرد. و دو شهر از شهرهاى جزیره را بگشود. و بفرمود تا میان فارس و اهواز شهرى ساختند و آن را بر قباد نامید. و همان است که اکنون ارجان گویند.

آنجا را استان کرد و چند روستا«۳۳» از خوره‏هاى رامهرمز و شاپور اردشیر خره و سپاهان بدان داد. شهر حلوان را نیز قباد ساخت. و آن در پهلوى ماهات افتاده است. شهر قبادخره را نیز او بنیاد نهاد. و در زمین میشان«۳۴» استانى کرد و آن را شاد قباد نامید- همان است که استان العال [۳] گویند- و برایش چهار بخش (طسوج) قرار داد: بخش فیروز شاپور که همان انبار است، و بخش فادوریا و بخش قطربل، و بخش مسکن و بخش‏هاى بسیارى دیگر [۴].

نیز فرمود تا شهر زور را ساختند. میان گرگان و ایرانشهر«۳۵» نیز شهرى ساخت و شهر قبادش نامید.

__________________________________________________

[۱-)] یعنى بازار خوزها، اهواز. رک: تعلیقات.

[۲-)] ابن رسته (معاصر مؤلف)، به نقل از محمد بن لده اصفهانى مهندس، گوید:

یک فرسنگ، دوازده هزار ذراع (گز) است. رک: الاعلاق النفیسه- چاپ دخویه، ص ۱۶۰ و نیز افست بغداد. نالینو گوید: فرسخ نزد فلکیون عرب، ۵۹۱۹ متر است. رک: «علم الفلک عند العرب» ص ۲۶۵ (ح).

[۳-)] ن ل: استان العالى. و نیز نسخه عکسى (ورق ۹۲، ب)

[۴-)] در این عبارت مؤلف، با آنچه اندکى پیش گفت: «و برایش چهار بخش قرار داد» نوعى مسامحه است. یا تغییر خواستى است از معناى طسوج.

در ارجان پلى«۳۶» است بزرگ که با سنگ بر رودخانه ارجان ساخته‏اند، در ازایش از سیصد گز (ذراع) افزون است. از شگفتى‏هاى ارجان غارى است در دل کوهى، در آن غار آبى بجوشد، سپس دگرگون شود و چون مومیائى«۳۷» سپید- همان مومیائى سپید معروف- شود. در دهانه غار، درى آهنین هشته‏اند که سال تا سال، تنها یک روز، در پیش بزرگان و نیکان شهر گشوده شود. آنگاه مردى جامه بیرون کند و به درون رود، و هر چه انباشته گشته است در شیشه‏یى جمع کند- همه آنچه در سال انباشته شود، کم و بیش صد مثقال است، و کمتر بر این اندازه فزونى یابد- پس از آن، در غار را ببندند و کلید کنند تا سال دیگر همان هنگام. آن شیشه را از آن پس که قاضى و والى سر آن را بستند و مهر کردند، نزدیک سلطان فرستند. خاصیت آن، درمان کردن گونه‏ها زخم و استخوان شکستگى است، که چون به اندازه عدسى از آن، با آب بیاشامند، در دم، جایى را که شکستگى دیده است یا آسیب رسیده است، بهبود بخشد و گوشت رویاند.

از ارجان تا نوبندجان (نوبندگان)«۳۸» بیست و شش فرسنگ است. و در این میان، شعب بوان افتاده است. در شعب (دره) بون درختان گردو و زیتون و گونه گونه میوه‏ها از دل صخره‏ها روییده است. از مبرد«۳۹» نقل کرده‏اند که وى این ابیات را، در شعب بوان«۴۰»، بر صخره‏یى خوانده است:

هر اندوهگین چون از فراز گاهى، شعب بوان را بنگرد از انده بیارامد.

و آنجا را رود بسترى بیند که از پوشش سبزه‏هاى لطیف، چونان حریرى نرم است و آب سرد و گوارایش به تندى روان است.«۴۱» با میوه‏هایى خوش طعم در باغهایى سر سبز و پر از شاخسارانى سر فرو هشته که میوه‏هایش نزدیک به دست است.

اکنون، اى باد جنوب«۴۲»، تو را به خداوند سوگند، سلام جوانى عاشق- پیشه را به شعب بوان«۴۳» برسان.

در زیر این ابیات نیز، چنین نوشته بوده است:

کاش مى‏دانستم، آیا دوستانى که در عراق رهاشان کردیم و آمدیم، یادمان مى‏کنند؟

یا شاید این جدایى بس که دیر پاییده است، دیگر دیدارهاى کهنه شده است و آنان ما را به دست فراموشى سپرده‏اند؟

شعب بوان‏[icon name=”check” class=”” unprefixed_class=””]

احمد بن ضحاک تککى«۴۴»، به دوست خویش نامه نوشته است. و در آن نامه شعب بوان را این چنین وصف کرده است:

«من این نامه را، از شعب بوان به تو مى‏نویسم. همانجا که چه بخششهاى درخشان جاودان یادم بداد و چه رایگان نعمتهاى نیکوى زبانزد ارزانیم داشت.

شعب بوان مرا غرق احسان خویش کرد، با منظره‏یى که بر اندوهها فیروزیم بخشید و زمام تهاجم از دست دگرگونیهاى روزگار بگرفت. و با دیدن جویبارانى که لطیف‏تر از اشک عاشقان در سوز و گداز جدایى، و خنک کننده‏تر از بوسه محبوبان در حال تشنه کامى، از هر سوى روان‏اند. گویى این نهرها، هنگامى که امواجشان همى خیزند و به نرمى همى روند، و خیزابه‏هاى خروشانشان به سینه یک دیگر همى خورند و سرازیر همى شوند، و حبابهاى لرزانشان در لا بلاى گلزارها که [از غرور طراوت و خرمى‏] بر خیره به یک سو نگرند«۴۵» شکسته همى شوند، شاخه‏هایى سیمین‏اند بر روى الواحى زرین یا رشته‏هایى مرواریدند در میان زبرجد و مرجان.

[این همه‏] نشانى است گواه دانایى پروردگار آن و نشانه‏یى است راهبر به لطف آفریننده آن.

همراه سایه‏سارانى چونان سپیده دمان شاد روى و درختستانهایى پر سایه و شبنم آگین، که همه سویش را شاخسارانى پر برگ و زیبا و شاخک‏هایى نرم و بازیگر پوشانده‏اند. همان شاخه‏ها، که اندامهاى نرم و کمرهاى باریک و سرینهاى سنگین و بند دستهاى گوشتالود و بدنهاى لطیف و چشمان درشت زیبا و چشمان سیاه بیمار وحشى غزالان نازک اندام و سیه چشمان زیبا روى و دوشیزگان نورس،

همه در برابر زیور بسیار و نرمش آنها شرم برند. من در اینجا روزى را، با خیال تو همدم، بسر آوردم و با اشتیاق درونیم به تو، افسانه‏ها سر کردم. و به یادگار تو«۴۶» نوشیدم. و چون خداوند باز منت نهاد و سلامتم را پایدار داشت تا به شیراز رسم، خبر خویش براى تو بنویسم تا از چگونگى حالم آگاه بوى، ان شاء الله.» و از نوبندجان تا شیراز بیست و چند [۱] فرسنگ است. نوبندجان از استان اردشیر خره است، روستاهاى آن چنین است جور [۲]. و میمند و خبر و سیمکان (صیمکان) و برجان [۳] و کهرجان و خواروستان [۴] و کیژ [۵] و کارزین و ابزر و سمیران و توج و کران و شینیز (سینیز) و سیراف و رویحان و کامفیروز.

و از سوق الاهواز، تا دورق«۴۷» بر روى آب، هژده فرسنگ است و بر خشکى بیست و چهار فرسنگ.

شهر استان (ولایت) شاپور، نوبندگان است. روستاهاى آن چنین است:

خشت و کیماروج [۶] و کازرون و گره (خره) [۷] و بندر همان و دشت بارین و هندیجان (هندوان) و درخوند [۸] و تنبوک و خوبذان [۹] و میدان و ماهان و گنبد (گنبد ملغان) و رامجان [۱۰] و شاهجان و موز [۱۱] و داذین و سادور [۱۲] و جنجان و سیاه مص [۱۳] و انبوران‏

__________________________________________________

[۱-)] بیست و سه فرسنگ. به دلیل سطر ۹ صفحه ۱۶.

[۲-)] فیروز آباد کنونى، سرزمینها، ص ۲۷۶.

[۳-)] ضبط اصطخرى: فرجان، مسالک و ممالک، ص ۱۰۰.

[۴-)] لسترنج، ص ۲۷۲: خورستان، سروستان.

[۵-)] رک: حدود، ۱۳۵. ضبط مستوفى: قیر، رک: ۱۱۸.

[۶-)] ضبط حدود (ص ۱۳۴) و مستوفى (۱۳۸) و لسترنج (۲۸۸): کمارج.

[۷-)] حدود: حره (ص ۱۳۵) لسترنج: جره و گره (ص ۳۸۹) متن: خره (ص ۲۰۲).

[۸-)] ضبط لسترنج ص ۲۸۶، و اصطخرى، مسالک و ممالک، ص ۱۹۰: درخید.

[۹-)] لسترنج، ص ۲۸۶: خوراوذان. ضبط اصطخرى: خواذان، خورواذان، رک: مسالک و ممالک. ص ۱۰۷.

[۱۰-)] ابن حوقل: زامجان. مستوفى: رامجرد (ص ۱۲۴) و لسترنج نیز (ص ۳۰۱).

[۱۱-)] ضبط لسترنج، ص ۲۸۸: موزک. اصطخرى، متن: مورق. ترجمه: مور، ص ۱۱۸.

[۱۲-)] ابن خردادبه: ساورون. ادریسى: شابوران. از تعلیقات دخویه.

[۱۳-)] در مسالک و ممالک (ص ۱۰۱) مص (با تشدید صاد) در نواحى دارابگرد ذکر شده است.

 [و] خمایگان پایین [و] خمایگان بالا [و] تیر مردان.

خوره استخر، روستاهایش چنین است: شهر بیضا (نساتک)«۴۸» و بهران و اسلان و ایرج [۱] و خبر استخر [۲] و کورد و ابرقویه و بدنجان (بودنجان) و میان رودان و کاسکان و هزار [۳].

از شیراز تا شهر فسا سى فرسنگ است. از فسا تا شهر دارابگرد هژده فرسنگ است. روستاهاى آن چنین است: کرم و جهرم و نیریز و فستجان [۴] و ابجرد و اندیان و جویم [۵] و چندین روستاى دیگر.

از شیراز تا شهر گور بیست فرسنگ است. از آنجا تا بیضاى استخر شش فرسنگ است. از نوبندگان تا شیراز بیست و سه فرسنگ است. از شیراز تا شاپور بیست فرسنگ است. و از شیراز تا استخر دوازده فرسنگ است.

زومه‏هاى کردان در پارس‏

عبد الله بن محمد بن خردادبه [۶]، نویسنده کتاب «المسالک و الممالک» گوید [۷]: کردان را در پاریس، بخصوص، چهارم زومه«۴۹» (محل) است:

زومه حسین بن جیلویه (گیلویه) که بازنجان نام دارد و در جهارده فرسنگى شیراز است.

زومه ارجام بن خوانجاه که در بیست و شش فرسنگى شیراز است.

زومه قاسم بن شهریار، که کوریان نام دارد و در پنجاه فرسنگى شیراز است.

__________________________________________________

[۱-)] ضبط حدود و ابن حوقل و مستوفى و لسترنج: ایرج. اصطخرى نیز چون متن: ایرج.

مسالک و ممالک (ص ۹۸).

[۲-)] در برابر خبر اردشیر خره. رک: مسالک و ممالک (ص ۱۰۰).

[۳-)] لسترنج (ص ۳۰۱): ازار شابور.

[۴-)] نیز ضبط مسالک و ممالک و ابن حوقل.

[۵-)] جویم را به صورت جوین نیز نوشته‏اند که همان قریه گوین کنونى است. رک: لسترنج، ص ۲۷۲، و مآخذ او.

[۶-)] ظ: ابو القاسم عبید الله بن احمد بن خردادبه.

[۷-)] رک: متن چاپى دخویه، ص ۴۷.

و زومه حسین بن صالح که سوران نام دارد و در هفت فرسنگى شیراز است.

مؤلف گوید: بدین گونه فارس داراى پنج خوره«۵۰» و استان شد. استخر، و شاپور، و اردشیر خره و دارابگرد و فسا [۱]، و ارجان، و فارس خود، صد و پنجاه فرسنگ در صد و پنجاه فرسنگ است.

این سرزمین با کارزار«۵۱» به دست ابو موسى [اشعرى‏] و عثمان بن ابى العاص گشوده شد. گویند، ابراهیم «ع» از مردم استخر بوده است. و گویند بل از دهکده‏یى که آن را ابرقویه خوانند.

خراج فارس، سى و سه هزار هزار درهم بوده است به کفایت [۲] و گویند سى و پنج هزار هزار درهم. عمرو لیث به روزگار خویش، از فارس سى و یک هزار هزار درهم خراج مى‏ستاند، و از کشتزارهاى فارس نوزده هزار هزار درهم.

و بدین گونه خراج آنها پنجاه هزار هزار درهم مى‏شد. و هر سال از این مقدار پانزده هزار درهم- یا دینار- براى سلطان مى‏فرستاد. الناصر، در سال ۲۷۸، از آنجا شصت هزار هزار درهم خراج ستاند.

و از شگفتیهاى شیراز، درخت سیبى است که میوه آن نیمى سخت شیرین و نیمى سخت‏ترش است. و در همه فارس، تنها همین درخت چنین است.

از آبادیهاى مردم فارس، شاپور است، که در آن روغنهاى [۳] فراوان و عطرهاى سره هست که جز در همان شاپور، در بسیارى از شهرها نیست. تا جایى که مردم معتقدند که هر کس پاى به شاپور گذارد، خود بخود، تا در آنجا است، بوى خوش شنود.

__________________________________________________

[۱-)] فسا از خوره دارا بگرد است.

[۲-)] یعنى مردم، به کفایت خود، دیگر هزینه‏هاى اقلیمى و شهرى خویش را مى‏پرداختند تا بر سلطان چیزى نباشد. توضیح از خود ابن فقیه است، در مورد همدان، که مى‏آید.

[۳-)] عبارت متن (ص ۲۰۴): الادهان. و ظاهرا مقصود روغنهاى مالیدنى است. نیز رک: مستوفى، ص ۲۰۶.

و از آبادیهاى آنان شهر گور (جور) است، که در آن گلاب جورى گیرند. و از آنجا به همه شهرها برند. و مردم فارس خود، در ساختن آیینه و مجمعه«۵۲» و دیگر ابزار آهنین ماهرترین مردمند.

اصمعى گوید«۵۳»: دنیا سه جاست: عمان و ابله و سیراف.

[wp-review-visitor-rating id=”امتیاز”]

[av_dropcap1]H[/av_dropcap1]ello

آیا این مطلب را می پسندید؟
https://www.portalesharat.net/?p=968
اشتراک گذاری:
کتابخانه بزرگ پرتال اشارت
مطالب بیشتر

نظرات

0 نظر در مورد درباره فارس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

هیچ دیدگاهی نوشته نشده است.